فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

921

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

نامند ؛ « نَظِيرُ السَّمت » در علم ستاره شناسى نقطهء مقابل سمت الرأس است ؛ « مَنقطع النظير » : به معناى بىمانند ، يگانه و بىهمتاست . النَّظِيرَة - للمفرد و الجمع مذكَّراً و مؤَنَّثاً : بزرگ و سرور و برگزيدهء قوم ، - ج نظائر : مؤنث ( النَّظِير ) براى مانند و همتا و مساوى است ؛ « نَظِيرةُ القومِ او الجيشِ » پيشرو قوم يا پيشقراول لشكر . النَّظِيف - ج نُظَفَاء : پاك و تميز . النَّظِيفَة : مؤنث ( النّظِيف ) است . النَّظِيم : شعر منظوم و مانند آن . نَعَا - - نُعَاءً [ نعو ] السنَّورُ : گربه آواز داد . نَعَى - - نَعْياً و نَعِيّاً و نُعْيَاناً [ نعي ] لنا و إلينا فلاناً : خبر مرگ او را به ما داد ؛ « نَعَاه بِمَوتِ فُلانٍ » خبر مرگ فلانى را به او داد ، - ه الشيءَ : به چيزى او را آگاه نمود ، - القومَ : مردم را به دفن مردهء از دست رفته اش دعوت نمود ، - عَلى الْقَوم شَهواتهم : قوم را از شهوات و خواسته‌هاى آنها نكوهش كرد ، - فلانٌ : در زبان متداول به معناى شكايت از روزگار و بدى حال است . النَّعَائِم - ( فك ) : يكى از منازل قمر كه به شكل شترمرغ است و عبارت از هشت ستارهء آسمانى است . النَّعَّاب : صيغهء مبالغه بر وزن ( فَعّال ) است ، - ( ح ) : جوجهء كلاغ . النَّعَّابَة - « ناقةٌ نَعَّابةٌ » : شتر تندرو . النِّعَاج - « نِعاجُ الرَّمْلِ » : گاو . النَّعَّار : فتنه انگيز ، آنكه بسيار سعايت و فتنه انگيزى كند ، آنكه بسيار فرياد كشد ، - ( ح ) : پرنده اى كوچك به شكل قنارى سبز ، رگ يا زخمى كه از آن خون جارى باشد . النَّعَّارَة : مؤنث ( النَّعَّار ) است ، آبخورى سفالى كه هنگام نوشيدن آب از آن آواز دهد ؛ « امرأةٌ نَعّارة » : زن بد زبان و سليطه . النُّعَاس : چرت زدن قبل از خواب ، آغاز خواب رفتن . النَّعَّاسَة - « امرأَةُ نَعَّاسَةٌ » : به معناى ( ناعِسَة ) است . النَّعَّاق : كلاغ پر بانك و صدا . النَّعَّال : كفاش ، كفشدوز . نَعَامْ : به معناى ( نَعَمْ ) آرى و بله مىباشد . النَّعَام : اسم شبه جمع است كه مفرد آن ( النَّعَامَة ) باشد ، بيابان پهناور و بىآب ؛ « النَّعَام الصّادر » : در علم ستاره شناسى نام چهار ستاره از منازل قمر است ؛ « النَّعَّام الوَارِد » : نيز نام چهار ستارهء ديگر از منازل قمر است . النُّعَامَى - ج نَعَائم : باد جنوب . النَّعَامَة : بخشش ، شادى و خورسندى ، راه روشن و آشكار ، پرچم يا نشانى كه براى راهنمائى مردم در بيابان بر پا كنند ، هر بنا يا ساختمانى كه بر روى كوه بر پا شده باشد ، صخره اى كه در كنار چاه قرار گرفته باشد ، پوستهء مغز سر ، نَفْس ، تاريكى ، كف پا ، ناداني ، گروه مردم ، - ج نَعَام و نَعَامَات و نَعَائِم ( ح ) : شتر مرغ . ( اين كلمه در مذكر و مؤنث كاربرد يكسان دارد ) ، مذكر اين پرنده را ( الظَّلِيم ) و گروه آن را ( بَناتُ الهَيْق ) نامند . اين جانور پر زيبائى دارد كه در آرايش و زينت به كار برده مىشود . و كلمهء ( النَّعامة ) نيز ضرب المثلى است در گريختن و نفرت و خنگى و نادانى ؛ « ابنُ النّعامة » : بر استخوان ساق پا اطلاق مىشود ؛ « نَفَرَتْ نَعَامَتُه » : بدرود زندگى گفت ؛ « جاءَ كالنَّعَامَة » : مأيوس و زيان ديده آمد ؛ « اصَمُّ عن نعامةٍ » : سختتر از نَعَامَة است ، زيرا شتر مرغ هر چه را كه به بيند از آن مىگريزد . نَعَبَ - - نَعْباً و نُعَاباً و نَعِيباً و نَعَبَاناً و تَنْعَاباً الغرابُ : كلاغ آواز داد ، بنا بقولى كلاغ خبرى بد داد ، - المُؤَذِّنُ : اذانگو موقع اذان گردن خود را كشيد و سر خود را به حركت در آورد ، - - نَعْباً تِ الإِبلُ : شتران در راه خود گردنها را كشيدند . النَّعْب - مص ، « ريحٌ نَعْبٌ » : بادى كه تند بوزد . نَعَتَ - - نَعْتاً ه : او را توصيف به خوبى و نيكى كرد ، - الكَلِمَةَ : براى كلمه صفت آورد . نَعِتَ - - نَعَتاً : در وصف ديگرى مبالغه و تكلَّف نمود . نَعُتَ - - نَعَاتَةً الرجُلُ : آن مرد همواره سرشت او با صفات حسنه و اخلاق نيكو بوده است ، - الفرسُ : اسب نيك نژاد و پيشتاز بود . النَّعْت - مص ، - ج نُعُوت : صفت ، - مِنَ الْخَيْل : اسبان پر سابقه در مسابقه‌ها كه مورد ستايش زبانها باشند ؛ « شَيءٌ نَعْتٌ » : چيزى بسيار خوب . النُّعْتَة - يقال « هو نُعْتَةٌ » : در نهايت بزرگى و بلند مقامى يا زيبائى است . النَّعْتَة - من الخيل : مرادف ( النَّعْت ) است . نَعَجَ - - نَعَجاً و نُعُوجاً اللونُ : رنگ سفيد خالص و پاك شد ، - تِ النَّاقَةُ فِى سَيْرِها : شتر ماده سريع و تند راه رفت . نَعِجَ - - نَعَجاً و نُعُوجاً اللونُ : به معناى ( نَعَجَ ) است ، - نَعَجاً الرجُلُ : گوشت ميش خورد و ثقل كرد و قلب او ناراحت شد . النَّعَج - مص ، سفيدى خالص . النَّعِج : آنكه گوشت ميش بخورد و به امتلاء معده دچار شود . النَّعْجَة - ج نِعَاج و نَعَجَات ( ح ) : گوسفند ماده . نَعَرَ - - نَعِيراً و نُعَاراً الرجُلُ : نعره كشيد ، - العِرْقُ بالدّم : خون از رگ بيرون و روان شد يا خون با صدا بيرون آمد و روان شد ، - - نَعْراً فِى الْبِلَاد : روانه شهرها شد ، - الى فُلانٍ : نزد او آمد ، - فى الأَمْر : به پا خاست و كوشش كرد ، - القومُ : قوم بهيجان شدند و گرد هم در آمدند ، - الرَّجُلُ : آن مرد مخالفت و امتناع نمود . نَعِرَ - - نَعَراً الحمارُ أو الفرسُ : خرمگس در بينى خر يا اسب داخل شد و آن را ناراحت كرد . نَعَّرَ - - تَنْعِيراً [ نعر ] السهمَ : تير را با انگشت چرخانيد تا به قوام آن پى ببرد . النَّعِر : مردى كه در يك جا همواره بند نشود